Skip Navigation Links
صفحه اصلی
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
هنرمندانExpand هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره Expand درباره
ارتباط با حوزه
ثبت نام ورود    
 


«دل نوشته اي براي دا»
هر بار که کتاب «دا» را به دست مي گيرم، دخترم که حالا ديگر نزديک است يک سالش تمام شود خود را مثل برق و باد به من مي رساند و جلد قرمز رنگ و پرجاذبة کتاب، او را بيش از پيش بي تاب مي کند و من باز هم مجبور مي شوم مطالعه کتاب را به تعويق بياندازم ...
تعداد مشاهده : 3863 اطلاع رساني  شنبه، 26 ارديبهشت 1388  10:58:49

«دل نوشته اي براي دا»

 

«... اولئک عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون»

بقره – 157

هر بار که کتاب «دا» را به دست مي گيرم، دخترم که حالا ديگر نزديک است يک سالش تمام شود خود را مثل برق و باد به من مي رساند و جلد قرمز رنگ و پرجاذبة کتاب، او را بيش از پيش بي تاب مي کند و من باز هم مجبور مي شوم مطالعه کتاب را به تعويق بياندازم ... .

از طرفي هم حواسم به نگاه هاي معني دار همسرم است که با زمزمه اي همراه مي شود که مي گويد: کار روز حوزه کمه، دکتر بنيانيان براش تکليف شب هم تعيين مي کنه!

خلاصه حال و احوال من براي خواندن کتاب «دا» خودش کتابي است ديگر!

کم کم کوچه و خيابان شهر ما مثل هر جاي ديگر که حسين (ع) را مي شناسند در يک تلاطم سرخ طپيدن آغاز کرده است و بيرق هاي سياه بر هر بلندايي با نسيم محرم الحرام به رقص عاشقانه اي در آمده اند.

نمي دانم چه حکمتي دارد! اما درست مصادف با شب اول محرم فرصتي پيدا کرده ام تا خواندن کتاب «دا» را آغاز کنم.

مثل بچه ها اول عکس هاي آخر کتاب را نگاه مي کنم و با ديدن تصوير غمزده و مظلوم «دا» بند دلم پاره مي شود! يعني اين زن - دا - که کتاب را به نام او تزيين کرده اند، چه خصوصياتي داشته و چه مي کرده است؟!

مطالعه کتاب را با نام خدا شروع و از همان ابتدا يک رابطة عميق با مطالبش پيدا کرده ام، رابطه اي که فرا و مسائل محتوايي و تکنيکي نوشتاري است. نمي دانم بگويم يا نه! اما اين کتاب روح دارد!!! باور کنيد؛ مرا روح سرخ اين کتاب درگير کرده است ... .

اي کاش قرار نبود فردا سرکار بروم، يا شرايط به گونه اي بود که مي توانستم تمام شب را بيدار بنشينم و کتاب را به پايان برسانم، اما انگار قسمت اين است که چند شبي را با اين کتاب عجيب و غريب و قريب! سر کنم چند شبي از محرم گذشته است و من بلافاصله بعد از بازگشت از مراسم عزاداري به سراغ کتاب مي روم و بخش هايي از آن مي خوانم. حالا ديگر با تمام خانواده «خواهر حسيني» آشنا شده ام! آنقدر برايم جالب شده که همسرم هم ديگر از تعاريف من در جريان مطالب کتاب قرار گرفته و گاه به مزاح مي پرسد: «از خواهر حسيني چه خبر؟!!»

امشب شب ششم محرم است، سخنران هيئت عزاداري مي گفت: عبيدا... ملعون همين طور پي در پي لشگر مي فرستاد و اشقياء از امشب کار را بر اباعبدا... (ع) و يارانش سخت گرفتند و رفته رفته آثار عطش و تشنگي بر ايشان و اصحابشان ظاهر گشت ... . بعد از مراسم در تفکرات خود غوطه ور بودم تا به خانه رسيدم و طبق عادت اين چند شب، کتاب «دا» را برداشتم، به خود که آمدم، ديدم آستين هايم را بالا زده ام و ناخودآگاه قبل از مطالعه وضو ساخته ام ... .

اصلاً انگار اين کتاب برايم به شکل يک کتاب مقدس درآمده است، مثل يک گنج از آن محافظت مي کنم و اين تنها کتابي است که از دست دخترم قايم کرده ام و او نتوانسته است به آن آسيبي وارد کند! من از نيمة کتاب گذشته ام و به صفحه (465) رسيده ام؛ همانجايي که اسير اردني را به مسجد جامع آورده اند و خواهر حسيني با زبان عربي با او سخن مي گويد ... خواهر حسيني به اين اسير اردني متجاوز مي گويد که نترسد و به او اطمينان مي دهد که طبق سنت رسول ا... (ص) با او رفتار خواهد شد، چرا که راه و رسم مسلماني جز اين نيست. اسير، طلب آب مي کند و خواهر حسيني مي گويد از «شط» برايش آب بياورند و من دوباره ياد سخنان واعظ امشب هيئت مي افتم و ياد نامردمي و ناجوانمردي آنان که آب را بر حسين (ع) و يارانش بستند ... و دريغ از دلهاي مهر خوردة سنگ شده!

همين طور صفحات کتاب پيش مي رود و حقيقتش را بخواهيد من ديگر از دست اين «خواهر حسيني» کلافه و عصبي شده ام! نمي دانم همه اش نگرانم که اگر او به شهادت برسد، «دا»ي بيچاره با آن بچه ها چه کند، همه اش مي ترسم که اسير شود و ... نمي دانم چرا اينقدر غيرتي شده ام، در يکي از قسمت هاي کتاب که «خواهر حسيني» وارد نخلستان شده بود تا از آنجا عبور کند و صداي چند مرد را شنيده بود و سپس از آنجا گريخته بود، از سر و صدايي که راه انداختم همسرم را از خواب پرانده بودم ... .

مدام در تخيلاتم با او حرف مي زنم که: دست از اين کله شقي ها بردار و از اين شهر برو! و پاسخ هاي باصلابت او را مي شنوم که مي گويد:

«ما زنده بدانيم که آرام نگيريم            موجيم که آسودگي ما عدم ماست»

ديگر کمتر لحظاتيست که حتي وقتي کتاب را در دست نداشته باشم به خرمشهر و آنچه در آنجا مي گذرد نيانديشم ... در تاريکي اين شبها که در آستانه فرارسيدن عاشورا  است، زمين و زمان دور سرم چرخ مي خورد و از اين همه جناياتي که در خونين شهر اتفاق افتاد، جانم به لب رسيده است. با اينکه مي دانم خرمشهر اشغال مي شود اما همه اش دعا مي کنم که اين اتفاق نيافتد و با خود مي گويم کاش امام اين بني صدر خائن و منافق را زودتر عزل کند و از خدا مي خواهم ورق برگردد!

اما مگر مي شود تاريخ را برگرداند؟!! طنين آية نه (9) سوره مبارکة کهف در گوشم مي پيچد که: «أم حسبت أن اصحاب الکهف و الرقيم کانوا من ءاياتنا عجبا»

و من از اين بار صدا را نه از سر بريدة بر نيزه اباعبدا... (ع) که از نيزارهاي کز خورده کنار «شط» مي شنوم ... نخل هايي قديمي ميان بلوارهاي خرمشهر از ريشه درآمده اند، اما غيرتمندان خرمشهري همچنان مقاومت مي کنند و گويا ريشه هايشان سالهاست که با اعماق زمين آنچنان پيوند خورده است که هيچکس قادر به جنباندن اين ريشه ها نيست، تا چه رسد به کندن و سرنگون کردنشان!

اين اواخر فکر مي کنم که «جنت آباد» چه اسم برازنده و زيبائيست! مگر مي شود مزد اين جماعت جان بر کف و معامله کنندگان با خداوند تبارک و تعالي جيزي جز حيات جاويد و فردوس برين باشد؟!!!

شب عاشوراست و اواخر کتاب عاشقي! نوحه خواني و سوگواري «دا» حالم را خراب کرده است، اصلاً به حال خود نيستم، از آن شبي که آن صفحات را خواندم، خيلي دل و دماغ کاري را ندارم. دنائت و پستي دنيا را بيش از پيش حس مي کنم و انگار که همراه «دا» و درون خود در ظهر عاشورا - پس از شنيدن خبر شهادت سيد علي! -  تکرار مي کنم که «علي الدنيا بعدک العفي» ...

و بعد با «دا» همراه مي شوم و اسارت آزادانه اي که در کوشک متحمل مي شود و ادامة ماجرا ... .

عاشوراست و خواندن کتاب «دا» تمام شده است، اما من هنوز با نوحه هاي جانسوز «دا» و «پاپا» عزادارم و سوگوار و بي قرار ... امروز عاشوراست و براي من عاشورايي ديگر ...

بدون اغراق بايد بگويم دهة اول محرم را با «دا» زندگي کردم، خنديدم، گريستم، نوحه خواندم، سينه زدم، سوگواري کردم، جنگيدم و ... و با خود مي گويم عجب تقارن و تصادف خجسته و مبارکي!

اين نيمه شب که مي خواهم چند سطري را در اين خصوص بنگارم، شام غريبان حسين (ع) است و من دارم عکس هاي آخر کتاب را يکبار ديگر مرور مي کنم، مظلوميت و در عين حال صلابت و پايداري «دا» ، سلحشوري «خواهر حسيني»، خلوص «ليلا» خانم و راستي آن زن مهربان جنت آباد که بسيار مرا از خود متأثر کرد ... «مامان زينب»! و خواندن وصيت نامه «سيد علي» حسن ختامي است بر کتاب «دا».

«دا» به من مي گويد: ... کل يوم عاشورا و کل أرض کربلا ... البته اگر تو بخواهي! و اينک خواندن و شنيدن اين آيه از هميشه برايم لذت بخش تر است که:

«و من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا»

«پايان»

سينا دلشادي

رئيس حوزه هنري استان مرکزي



 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 
     
کلیه حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان مرکزی می باشد. | نقشه سايت