Skip Navigation Links
صفحه اصلی
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
هنرمندانExpand هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره Expand درباره
ارتباط با حوزه
ثبت نام ورود    
 

تاریخ انتشار  :  09:29 صبح ۱۳۹۸/۱۲/۱۴
تعداد بازدید  :  58
Print
   
اینجا همیشه یکی منتظره - داستان ماه اسفند 98

نویسنده: هانیه خرمی
با آن کفش های لنگه به لنگه اصلاً نمی توانست درست راه برود و مدام پاهایش کج و معوج می شد؛ اما هر طور که بود خودش را به مغازۀ رضای سبزی فروش رساند. این اسم را بچه ها روی او گذاشته بود و اصولاً این جا هرکسی برای خودش اسم و لقبی داشت، مثلاً مریم مو بلند، حسین موشی و همین رضاسبزی فروش.
وارد مغازه که شد یک راست رفت سمت میزی که دخل زیرش بود و دو تقه روی میز زد و نفس زنان گفت: آقا رضا نیستی؟
رضا از پشت پردۀ گل منگولی ته مغازه به بیرون سرک کشیده و گفت: سلام ننه راضی، چرا نباشم، امر؟
ننه راضی گفت: «علیک سلام، تلفنِ خونه قطعه، از این جا یه زنگ بزنم به...» اما انگار حرفش را خورد و گفت: بزنم.
رضا که داشت دوباره می رفت سر وقت وارسی میوه های پشت پرده، گفت: صاحب اختیارید ننه.
راضیه گوشی تلفن رو توی دستش گرفت و خواست شماره بگیرد؛ اما دوباره گوشی را سر جایش برگرداند و جوری که رضا از آن ته بشنود گفت: «ننه حواس که ندارم، شماره اش رو از بر نیستم، دفترچه تلفنمم که تو خونه جا گذاشتم.» بعد همون جوری که داشت از مغازه می رفت بیرون گفت: خداحافظ ننه، خدا خیرت بده.
دو، سه قدم رفت سمت خانه و دوباره برگشت. چشمانش را برای چندثانیه بست و لب های چروکش را روی هم فشار داد و دوباره به خیابان چشم دوخت. دلش مثل کبوتری شده بود که توی قفس گیر افتاده و هرچه پر می زند خلاصی ندارد. دستش را روی قفسۀ سینه اش گذاشت و دَوَرانی ماساز داد، بعد راهش را کشید سمت خیابان اصلی. از اینجا خیلی راه نبود. همان جوری که داشت صلوات می فرستاد از سر چند کوچه گذاشت و بعد پیچید سمت نانوایی شاطر علی. نانوایی یک مغازه مانده به خیابان اصلی بود و آن روزها با این که بچه ها جان خودِ ننه راضی را قسم خورده بودند که پا توی خیابان نگذارند؛ اما باز هم منع شده بودند که برای نان گرفتن یا هر کار دیگری بیایند این جا، راضیه مدام می گفت: «ننه، شما امانت خدایید دست من اگر شیطون گولتون زد و رفتید وسط خیابون و زبونم لال، هفت قرآن به میون ماشین زیرتون گرفت، اون موقع ننه باید چی کار کنه؟! ها»
نانوایی را که رد کرد، چادرش که داشت پس می رفت را جلو کشید و ایستاد تا نفسی تازه کند. آفتاب نزدیک ظهر شلاق های بی امانش را روی سر و صورتش می زد و انگار می خواست تمام زور تابستانی اش را روی سر راضیه خالی کند. با چشم هایی که دو دو می زند سر تا ته خیابان را برانداز کرد و وقتی مطمئن شد که می تواند با خیال راحت و با آن پاهای لنگش از خیابان رد بشود، بسم الله گفت و اولین قدم را تو خیابان گذاشت و بعد از چند لحظه که از جوی آن سمت خیابان هم گذاشت، نفس آسوده ای کشید و گفت: «ای شکرت اوستاکریم که این بارم به خیر گذروندی» اما باز همان دل آشوب قبلی سراغش آمد. نفسی از ته سینه کشید و دوباره به راه افتاد. خود را که به صندلی های خالی از مسافر که در انتظار اتوبوس گوشۀ خیابون ردیف شده بودند رساند و روی دومین صندلی نشست.
«ای داد بیداد، این اتوبوس هم که نیومد، اگر دیر بشه چه جوری جواب بدم. تا بچه بودند باید حواسم بود که نخورند زمین، تو سر و کلۀ هم نزنند، حالا هم که اینجوری. صد رحمت به همون بچگی شون. اون موقع ها همۀ حرفاشون پیش خودم بود، وقتی می گفتند: «جون ننه.» می دونستم آسمون هم زمین بیاد اینا از حرفشون برنمی گردند.» داشت همین حرف ها را بلندبلند برای خودش می گفت که اتوبوس از ته خیابان با آن هیکل گنده اش آفتابی شد و به سمت ایستگاه آمد. به سختی از جایش بلند شد و پس از توقف اتوبوس هرطور که بود خودش را از پله ها بالا کشید و بعد از این که صندلی های پر را برانداز کرد و از بلندشدن مسافرها قطع امید کرد، به همان میله ای که محکم توی دستش گرفته بود، تکیه داد.
دلواپسی اش، نفس تنگی اش هیچ کدام مانع نشد که نگاه سنگین و خنده های آن دو دختر جوان را حس نکند، یعنی اول یکی شان زل زده بود به آن کفشها و بعد با شانه که بغل دستی اش را ملتفت قضیه کرد، هر دو پکی زدند زیر خنده. راضیه که خودش هم زل زده بود به کفشهای لنگه به لنگه اش، چادر مشکی گلدارش را روی پاهایش کشید و زیر لب گفت: «شیر پاک خورده ها که حواس برای آدم نمیزارند.»
داشت با همین فکرها کلنجار میرفت که اتوبوس در ایستگاه بعد ایستاد و خانمی بچه بغل پیاده شد و راضیه به جایش روی صندلی ای که مخالف جهت حرکت اتوبوس بود، نشست و چشم دوخت به پنجره.
بچه ها پشت پنجره صف کشیده بودند و کوچکترها که هنوز زورشان به بقیه نمیرسید، از همان عقب روی پنجۀ پا ایستاده بودند و به قول خودشان قد بلندی می کردند. یکیشان که خود را بزرگتر از بقیه فرض میکرد گفت: «نه، هر چی هم که باشه به پارسال نمی رسه.» حسین دماغش را بالا کشید و گفت «یعنی ازینم بیشتر. لابد همتون هم سرما خوردید، فین.» که ننه راضی سروقتشان آمده بود و گفت: «آخه برف هم دیدن داره، بیاید برید سر درس و مشقتون بیبنم.» و بعد از رفتن بچه ها خودش ایستاد و یک دلِ سیر به برف های حیاط نگاه کرد، بعد هم برای خانم رضایی همکار جدیدش که او هم برای دیدن برف ها آمده بود گفت: هی دل غافل، انگار همین دیروز بود که آوردنش اینجا. دستاش رو کرده بود تو جییباش و با اون صورت یخزدش در و دیوار خونه رو نگاه می کرد. جلو که رفتم، سلام کرد و زل زد بهم. خم شدم و اسمش رو پرسیدم. مِن و مِن کرد و آخرش گفت: «می دونید خانم، چیزه. یعنی ... خانم ما... اسم نداریم.» آره، از اونی روزی که باباش فروخته بودش به یه بدتر از خودش تا باهاش گدایی کنه اسم نداشت. صورت کوچولوش رو تو دستام گرفتم و همون جوری که داشتم از پنجره کوه های برف گرفته رو نگاه می کردم، گفتم: از امروز اسمت بهمنه، باشه ننه.» با صدای زنی هم سن و سال خودش که کنار دستش بود، به خودش آمد. زن داشت می گفت: «حاج خانم کجا می خواید پیاده شین. دیدم تو فکرید، گفتم الکی راهتون دور نشه». هاج و واج نگاهش کرد و گفت: «نه خواهر، من ته خط پیاده می شم.» و بعد کیف پولش را از بین وسایل های ته کیفش بیرون آورد. چشم های ریز و گرد بهمن زیر تلق کیف انتظار راضیه را می کشید. پول خردها را که پیدا کرد دوباره کیف را بست. چند دقیقۀ بعد اتوبوس قیژ قیژکنان در ایستگاه آخر نگه داشت. از اتوبوس که پیاده شد. یک راست رفت سمت مسجد. طنین اشهد ان علی ولی الله همه جا را پر کرده بود. پیکاپ پلاک قرمز را که نزدیک مسجد دید نفس راحتی کشید و از پله هایی که منتهی به حیاط می شدند به آرامی پایین رفت و همان طور که داشت به سمت ورودی خواهران می رفت با چشم دنبال بهمن بود. پیش خودش فکر کرد که حتماً اگر بهمن او را این جا ببیند، حسابی جا میخورد و شاید هم خودش را جایی قایم کند. خلاصه که پیدایش نکرد. در سنگین ساختمان را باز کرد و در یکی از صف های چهارم یا پنجم جای خالی ای دید و آن جا نشست. چیز مبهمی مثل یک دست گرم که روی شانه جا میگیرد آرامش کرده بود که در آن همهمه های قبل از نماز، صدای بهمن را شنید که داشت با کسی حال و احوال می کرد . دست روی زانوی خسته اش گذاشت با یک یاعلی از جایش بلند شد. خواست به آنطرف پرده سرک بکشد که امام تکبیر الاحرام گفت. سرجایش ایستاد و قامت بست.
یادش بخیر، بچه ها را همین جا نمازخوان کرده بود یعنی از همان سالها گفته بود هر کسی گوش به حرف مربی ها بدهد و درس هایش را خوب خوب بخواند، جایزه اش این است که با ننه راضی بیاید همین مسجد و نماز بخواند.
بعد نماز، پرسان پرسان مشهدی یعقوب را پیدا کرد. ـ مشهدی خادم قدیمی مسجد بود و همراز بچه ها ـ بعد سلام و احوال پرسی همانطور که چادرش را جلوی صورتش جمع کرده بود گفت: «مشدی ما رو که هنوز یادته.» مشهدی تسبیح شاه مقصودش را توی دستش چرخاند و گفت: اختیار دارید حاج خانم، والدۀ آقا بهمن هستید، دیگه؟!
با اسم بهمن دوباره دل آشوب شد. با عجله و هراس یک جوری که انگار عقربه های ساعت با دور تند جلوش می گذرند گفت: «آره مشدی. بهمن اینجاست؟»
مشهدی یعقوب که متوجه حال عجیب راضیه شده بود، بدون هیچ حرفی از همان جا بهمن را صدا کرد. بهمن که هنوز خندۀ کشدار شوخی چند ثانیۀ قبل رفقایش روی لبانش بود، از ساختمان بیرون آمد و گفت: جانم مش...دی و بعد نگاهش روی راضیه قفل شد.
راضیه خندید و گفت: «علیک سلام آقا بهمن دوباره که سلامِت رو قاتق نونت کردی.»
بهمن با صدایی خفیف گفت: «ببخشید، سسسسس...سلام ننه، من که حرفام زدم، پس دیگه چرا اومدید این...» خواست بگوید اینجا که راضیه حرفش رو برید و گفت: «اگه به اون تیکه کاغذ میگی حرف، آره حرفات رو زدی؛ ولی منم حرف دارم.» بعد رو کرد به مشهدی یعقوب و گفت: «مشدی یه جایی هست من دو دقیقه با این پسرم اختلاط کنیم.» مشهدی با دست به اتاق پرسش و پاسخ شرعی گوشۀ حیاط که آن موقع از روز همیشه خالی بود اشاره کرد. بهمن مثل یک برۀ رام، پشت سر راضیه راه افتاد و توی اتاق، صندلی را جلوی راضیه گذاشت تا بنشیند. راضیه که روی صندلی جایگیر شد، با حالتی که انگار می خواهد التماس کند گفت: «حالا عزمت جزمه، فکرهات رو کردی؟»
بهمن نگاهش را از راضیه دزدید و گفت: ... آره ننه من که البختکی حرف نزدم. من باید برم. ننه، من دیروزم دست خودم نبود. این که کجا بزرگ شم، ننه و بابام کی باشن، دست خودم نبود اما امروز فرق داره.
راضیه که محو بهمن شده بود به خودش آمد و گفت: « ... اگه بگم مثل بچه های نداشته ام دوستتون دارم دُروغه، شما خودِ خود بچه هامید. حالا تو واسۀ همچین مادری یه نامه میزاری که ساکم رو بستم، دارم با بچه های سپاه دارم میرم سوریه، حلالم کنید. خیال می کنی می تونیم به این آسونی ازت دل بکنم.»
بهمن بغضش را قورت داد و گفت: «ننه، خودت از بچگی تو گوشمون خوندی نوکر بچه های مرتضی علی باشیم و بس. خودت یادمون دادی زیر بار زور نریم، ننه آخه تو نمی دونی نامسمونا دارن چیکار میکنن. ببین، یه روز شماها به امثال من سرپناه دادید، خوب حالا نوبت منه. ... میخوای جلوم رو بگیری؟!» بعد جلوی پای راضیه زانو زد و گفت: «اگه به پات بیفتم چی؟!»
راضیه که انگار کلمات در دهانش سنگ شده بودند، چند بار لبانش را مثل ماهی باز و بسته کرد و بعد از روی صندلی بلند شد. قرآنی که از خانه با خودش آورده بود را از کیفش بیرون آورد و بالای سر بهمن گرفت و همان طور که با دست دیگرش اشک گوشۀ چشم هایش رو پاک می کرد و گفت: باشه ننه، برو. سلام منو هم به خانم برسون؛ ولی نور چشمام، یادت باشه اینجا یکی همیشه منتظره.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     
کلیه حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان مرکزی می باشد. | نقشه سايت