Skip Navigation Links
صفحه اصلی
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
هنرمندانExpand هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره Expand درباره
ارتباط با حوزه
ثبت نام ورود    
 

تاریخ انتشار  :  10:37 صبح ۱۳۹۸/۱۰/۵
تعداد بازدید  :  175
Print
   
مریم خانم - داستان ماه دی 98

نویسنده: مریم کوچکی
ـ پلک نزن؛ این‌جا رو نگاه کن.
می‌ترسیدم؛ می‌دانستم دوباره پلک می‌زنم و مامان این دفعه حسابی عصبانی می‌شود.
نور لامپ به آن بزرگی اذیتم می‌کرد. کاش خودش می‌نشست تا می‌فهمید نمی‌شود که پلک نزنی.
توی دلم گفتم:
ـ به خدا نمی‌شه!
خیلی آهسته و یواش سرم را چرخاندم تا مامان را ببینم.
توی آن‌ همه سیاهی فقط صورتش پیدا بود.
آقای حسنی دوباره گفت:
ـ این‌جا رو نگاه کن. دقت کن پلک نزنی.
صدای مامان را شنیدم که زیر لب گفت:
ـ الله اکبر! دفعه دهم! بچه بیدار می‌شه دختر!
ـ مدرسه هم با این دستوراش!
از چشم‌هایم اشک می‌آمد. دوست نداشتم دست‌هایم را بالا بیاورم و پاکشان کنم.
آقای حسنی صندلی چرخان را دوباره درست کرد، تکان نمی‌خوردم، می‌ترسیدم از رویش بیفتم.
ـ اسمت چیه دخترم؟
مامان از توی تاریکی جواب داد:
ـ مریم! کوچیک شما!
ـ مریم‌ خانم! مقنعت خراب شده! درستش‌ کن بعد یه ذره بچرخش سمت راست!
با دست، راست را نشان داد.
فقط چشم‌هایم حرکت می‌کرد.
دست‌هایم شده بودند مثل دو تا چوب خشک! بالا نمی‌آمدند.
مامان زودی آمد یواش توی گوشم گفت:
ـ خدا ذلیلت نکنه! ببین چقدر اذیت می‌کنی و لفتش می‌دی!
ـ خوبه! خانم مقدسی خوب شد!
باید به هر بدبختی بود به نور نگاه می‌کردم و پلک نمی‌زدم!
دوباره گرفت! نور شدید به چشم‌هایم خورد. ‌
ـ‌ فکر کنم این دفعه بد نشده باشه!
می‌ترسیدم از صندلی بیایم پایین. منتظر اشاره مامان بودم! ‌
ـ‌ چه مرگته؟ زود باش!
آقای حسنی برگه‌ای را پر کرد داد به مامان! مامان پرسید:
ـ چند می شه! ‌
ـ ‌قابل نداره‌! صد تومن! ‌
ـ ‌فردا یه سری بزنید خراب شده بود دوبار‌ه ازش عکس بگیرم. ‌
ـ ‌چه گرون دو تا عکس صد تومن!
آقای حسنی دوباره گفت:
ـ قابل نداره خانم مقدسی! ‌
ـ‌ این پسر مش رحمته؟
مامان یکی از عکس‌های روی دیوار را نشان داد. آقای حسنی با سر تأیید کرد.
سرش را بالا گرفت:
ـ هفته پیش شهید شد! شنیدید!
اشک توی چشم‌های مامان جمع شد.
ـ بله! خدا لعنت کنه صدامو که جوونامونو مثل گل پرپر می‌کنه! تو خاک‌سپاری بودیم!
داشتیم می‌آمدیم بیرون که آقای حسنی به مامان گفت:
ـ شرمنده؛ البته فکر کنم دخترتون چشاش به نور حساس باشه! ببریدش دکتر.
مامان سرش توی کیفش بود. دنبال چیزی می‌گشت. دفترچه بیمه مرا بیرون آورد. زیپ کیفش را بست. بسته نمی‌شد؛ خراب بود.
ـ چشم‌! بذارید کار دستاش درست بشه تا به چشماش برسه.
پیش آقای حسنی خجالت کشیدم. شاید دست‌هایم را دیده بود. زیر بغل قایم‌شان کردم.داروخانه کنار عکاسی بود. اسمش شکوفه بود. هم‌ اسم دختر خاله نرگس. دو تا پله داشت. رفتیم بالا. داروخانه خوب بود. زمستان‌ها گرم بود و تابستا‌ن‌ها خنک. چون کولر داشت. دلم می‌خواست همیشه آن‌جا باشم.
دوباره مامان زیر لب گفت:
ـ خدا کنه پسر بیدار نشده باشه!
آن‌جا پر بود از آمپول و شربت و قرص. قفسه‌ها از بالا تا پایین. شاید اگر همه مردم خیابانمان مریض می‌شدند برایشان آمپول و قرص و شربت بود.
باید سر صف می‌ماندند. شاید دارو‌ها کوپنی می‌شد. کوپن آبی شربت، کوپن قرمز قرص ... .
توی این فکرها بودم که صدای مامان را شنیدم داشت با دختری که آنجا کار می‌کرد حرف می‌زد.
شنیدم که دختر گفت:
ـ باید خانم دکتر ببینه!
زیر ویترین پر از شانه و کرم و برس بود.
ـ حواست کجاس دختر؟ دستتو نشون خانم دکتر بده!
برگشتم. آن خانم را قبلاً هم دیده بودم! یک رنوی نارنجی داشت و دخترش اندازه من بود. داشت دفترچه مرا نگاه می‌کرد. عینکش را با زنجیر انداخته بود گردنش. روپوش سفید پوشیده بود. مقنعه‌اش مثل مال من بود. چانه‌دار. خوشحال شدم.
ـ به‌به! چه دختر خوشگلی!
مامان چادرش را جمع و جور کرد:
ـ چشماتون قشنگ می‌بینه!
ـ ببینم دستتو.
دست‌هایم را آ‌هسته بالا بردم، آن‌ها را گرفت.
چه دست‌های خوشکل و نرم و سفیدی خوش به حالش. کاش دست‌های من بودند.
- روی زخمات دست می‌زنم درد داره؟
سرم را تکان دادم یعنی بله.
مامان گفت:
ـ جواب بده زبون داری دختر!
گفتم:
ـ آره درد داره.
خوش به حال دخترش. حتماً او هم مثل مامانش دست‌هایش نرم و سفید و خوشکل بود. حتما برای دخترش لباس‌های زیادی می‌خرید‌؛ کفش قرمز تق تقی! جامدادی! گل‌سر جوراب‌ شلواری ... .
به مامان نگاه کرد و پرسید:
ـ دکترش کیه؟ نگفت به چی حساسیت داره؟
هنوز به دست‌هایم نگاه می‌کرد چقدر مهربان بود نه مثل زن‌دایی الهام که چندشش می‌شد دست‌هایم را بگیرد؛ مثل آن روز که فهمید من نان خریدم بهانه آورد و با غذایش نان نخورد. خودم فهمیدم!
مامان جواب داد:
ـ اسمشو نمی‌دونم کدوم دکتر ولی گفت به گوجه و پیاز و حبوبات حساسه.
حتماً دخترش را سوا‌ر ماشینش می‌کرد و همه جا می‌برد؛ شهر‌بازی؛ برایش بستنی چند رنگ می‌خرید.
ـ کلاس چندمی خانم!؟
تا آ‌مدم جواب بدهم مامان گفت:
ـ چهارم
ـ هم‌سن دخترم! اسمش نداس!
خوش به حال دخترش کاش مامان من بود.
ـ خوب مریم خانم! داروت دست سازه! فردا آماده می شه! فقط به زخمات دست نزن!
مامان یک صابون خرید. داشتیم می‌آمدیم بیرون‌؛ نفهمیدم چرا یک‌دفعه با صدای بلند گفتم:
ـ خداحافظ خانم دکتر!
چشمک‌ زد‌؛ دست تکان داد؛
ـ خداحافظ مریم خانم خوشکل!
مامان دستم را کشید.
ـ زود باش الان حسین بیدار شده!
با قیچی عکس روی صابون را در آوردم و بالای دفتر مشقم چسباندم. بابا داشت اخبار را نگاه می‌کرد.
یک‌دفعه گفت:
ـ خدا لعنتت کنه‌ هی! ببین با مردم و زن و بچه‌ها چه کار کرده‌!
مامان داشت امیر‌حسین را می‌خواباند پرسید:
- چی شده؟
بابا گفت:
ـ چند تا شهر رو بمبارون کرده!
تلویزیون داشت نشان می‌داد. خانه‌ها خراب شده بودند. مردم داشتند گریه می‌کردند و جاهایی را که بمباران شده بود می‌گشتند! خرابه‌ها را می‌گشتند.
بابا به مامان گفت:
ـ راستی امروز تو کارخونه گفتن طفلی غلامی شهید شده ولی بهرام گلی مجروح!
ـ ای داد بی‌داد! کدوم غلامی؟ اون که قدش کوتاه بود؟
ـ نه اون یکی که توی قسمت ما کار می‌کرد.
شب خواب دیدم دکتر شده‌ام. توی همان داروخانه.
سرم پایین بود. نازنین آمد. گفت:
ـ خانم دکتر!
تا سرم را بالا گرفتم با تعجب گفت:
ـ تویی مریم!؟ خانم دکتری!؟
ـ بله من دکترم! ببین روپوش سفید هم دارم. حسودیت شد؟
ـ اه! اه! اگه دکتری برو دست خودتو خوب کن! ببین! پر زخم!
نگاه دست‌هایم کردم. زخم‌ها هی بیشتر و بیشتر می‌شد! زدم زیر گریه! کوچک و کوچک‌تر شدم و روپوش به تنم بزرگ و بزرگ‌تر شد ... .
داشتم می‌رفتم مدرسه. می‌خواست سوار ماشینش بشود خانم دکتر. تا ما را دید ماند. ‌
ـ‌ بیا ببینم مریم‌خانم!
پیش سارا از خوشحالی بال در آوردم. خانم دکتر با من کار داشت! دست‌هایم را گرفت و نگاه کرد.
- به‌ به! چه دست‌های خوب و خو‌شکلی شدند! حتماً از دارو‌هات خوب استفاده‌ کن؛ باشه!
سرم را تکان دادم بعد بلند گفتم باشه!
ـ تمام شد داروت حتماً به مامانت بگو دوباره بیاد و ببره!
ـ چشم. به مامانم می‌گم.
سوار ماشینش شد. برای ما بوق زد و رفت! من و سارا همین جور نگاهش می‌کردیم! ‌
زن‌دایی الهام گفت:
ـ مریم! برو برای ما دو تا نون تافتون بگیر!
یواش توی گوش مامان گفتم:
ـ نمی‌رم. حالا که دستام خوب شده؟
مامان گفت:
ـ باشه نرو! منم اون چیزی که امروز با داروهات خانم دکتر داد بهت بدمو نمی‌دم!
مجبور شدم که بروم. شب لای کتاب فارسی‌ کتاب داستان‌هایی را که خانم دکتر داده بود گذاشتم و هی به نقاشی‌هایش نگاه کردم و خواندمشان! صبح بود. مامان داشت توی آشپز‌خانه ظرف می‌شست و رادیو گوش می‌کرد. حسین و ‌ها‌نیه هم با هم بازی می‌کردند. خوش به حالشان که مجبور نبودند مدرسه بروند. ده خط دیگر مانده بود تا تمام شود. مدادم را می‌تراشیدم که دیدم مامان یک‌دفعه از توی آشپز‌خانه بیرون دوید. حسین را بغل کرد دست هانیه را گرفت‌!
ـ مریم بدو …
نفهمیدم؛ فقط دنبالش می‌دویدم. صدای آژیر پیچید توی گوشم. مامان پله‌ها را چند تا یکی می‌دوید من و هانیه هم … رفتیم زیر راه‌پله! حسین گریه می‌کرد؛ من گریه می‌کردم؛ هانیه گریه می‌کرد! مامان تند‌تند و با صدای بلند یا حسین و یا فاطمه زهرا می‌گفت! بیرون شلوغ بود، همه‌اش صدای گلوله و بمب و آژیر … .
خانه‌مان می‌لرزید. مامان فریاد می‌زد یا زهرا یا زهرا یا زهرا یا زهرا … .
من گریه می‌کردم؛ حسین گریه می‌کرد؛ هانیه گریه می‌کرد. یک‌دفعه خانه‌مان به شدت لرزید. شیشه‌ها ریخت. فکر کردم خانه ما خراب شد … چند دقیقه بعد همه جا ساکت شد. رفتیم بیرون. صدای فریاد و گریه می‌آمد. همه می‌دویدند به طرف جایی که بمب افتاده بود. دست و پاهایم می‌لرزید. چند نفر گریه می‌کردند و می‌زدند توی سرشان!
ـ کجا! کجا افتاده؟
ـ سر خیابون! داغون شده همه جا!
دلم نمی‌خواست ناهار بخورم. مامان ناراحت بود. حسین خوابیده بود. هانیه بازی می‌کرد. دوست نداشتم مدرسه بروم. عکاسی، داروخانه، میوه‌فروشی مش رضا ... با خاک یکی شده بود.
بابا و دایی ناصر می‌گفتند خانم دکتر و آن دختر توی داروخانه؛ آقای حسنی شهید شده‌اند. دوست داشتم گریه کنم پیش مامان خجالت می‌کشیدم! همه‌اش به خانم دکتر فکر می‌کردم که حالا می‌گفتند شهید شده. به دخترش! به عینک و ماشینش و این‌که چقدر مهربان بود و به من می‌گفت مریم‌خانم و دست‌های مرا خوب کرد و از دست‌های من مثل زن‌دایی الهام حالش به هم نمی‌خورد.
به من می‌گفت:
ـ مریم خانم!
گفت من خوشکل هستم. حالا دخترش چه کار می کرد؟

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     
کلیه حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان مرکزی می باشد. | نقشه سايت