Skip Navigation Links
صفحه اصلی
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
هنرمندانExpand هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
درباره Expand درباره
ارتباط با حوزه
ثبت نام ورود    
 

تاریخ انتشار  :  11:35 صبح ۱۳۹۸/۴/۳
تعداد بازدید  :  32
Print
   
دروغ گوها به بهشت نمی روند - داستان ماه تیر 98

نویسنده: محمدناصر فرجی
از دوران بچگی پدر و مادرم به ما یاد داده بودند که تحت هیچ شرایطی دروغ نگوییم. چون دروغ گویی عاقبت ندارد. همین مضمون را در جا های دیگر مثل مسجد و منبر و در درس های دیگر از جمله درس اخلاق، دینی و معارف اسلامی معلمین و اساتید به طرق دیگر برایمان تکرار کرده بودند. به همین خاطر واقعاً به این اعتقاد رسیده بودیم که دروغ گو دشمن خداست و نهایتاً اینکه دروغ گوها به بهشت نمی روند. خلاصه این طرز تربیت و آموزش این شده بود که همیشه از دروغ و دروغ گوها پرهیز می کردم و سعی می کردم تا جایی که ممکن است راست بگویم. نهایتاً اینکه بعضی وقت ها که گفتن حقیقت برایم مشکل ساز و هزینه دار می شد از گفتن سخن راست و واقعیت پرهیز می کردم ولی دروغ هم نمی گفتم. یعنی نهایتاً برای فرار از دروغ گویی سکوت اختیار می کردم. ولی بالاخره روزی فرا رسید که ناخواسته دروغی گفتم که همان روز هم گرما گرم مجبور شدم هزینه این دروغ را پرداخت کنم.
ماجرا از این قرار بود که ساعت 2 بعدازظهر در دانشگاه کلاس زبان عمومی داشتم. اولین ترمی بود که مکان دانشگاه عوض شده بود و به غیر از دانشکده علوم انسانی که هم چنان در ساختمان قدیمی دانشگاه یعنی میدان شریعتی در شهر بود، بقیه دانشکده ها به ساختمان جدید دانشگاه به بیرون شهر منتقل شده بود. فاصله دانشکده فنی تا شهر حدود پانزده کیلومتر بود. برای رفتن به دانشگاه بایستی به دانشگاه قدیم یعنی میدان شریعی می رفتیم و با سرویس دانشگاه می رفتیم. این سرویس ها هر نیم ساعت یکبار حرکت می کردند. در غیر این صورت باید از آژانس یا تاکسی استفاده می کردیم یا اینکه با خودروی شخصی می رفتیم.
تقربباٌ روزهای اول دی ماه بود و چند روز پیش اخبار اعلام کرده بود که با توجه به سرمای زودرس و ریزش برف و باران در چند نقطه برف خیز کشور، راننده ها موظفند حتماً مجهز به زنجیر چرخ باشند.
ساعت دو بعدازظهر کلاس داشتم ولی ساعت دو و ده دقیقه بود و من هنوز در جاده بودم. برای اینکه زودتر به کلاس برسم و بیش از این دانشجوها را معطل نکنم گاز ماشین را گرفته بودم و با صد و بیست تا سرعت تخته گاز به سمت دانشگاه می رفتم. در مسیر دانشگاه، منطقه کوهستانی بود که معمولاً ماشین پلیس پشت یک سربالایی کمین می کرد و تا آخرین لحظه راننده ها متوجه حضور پلیس نمی شدند. با وجود اینکه قبلاً بارها و بارها پلیس را در آن کمین گاه دیده بودم ولی آنروز بقدری تاخیر داشتم و ذهنم درگیر این موضوع بود که اصلاً متوجه پلیس نشدم. به محض اینکه آمدم از پیچ جاده و سربالایی عبور کنم متوجه چراغ چشمک زن ماشین پلیس شدم. قبل از اینکه سرعتم را کم کنم، پلیس که با دوربینش کاملاً سرعت من را ثبت و ضبط کرده بود، با تکان دادن تابلوی کوچکی که در دست داشت از من درخواست کرد که ماشین را متوقف کنم.
چاره ای جز اطاعت نداشتم. می دانستم که بی توجهی به دستور پلیس کار را خرابتر می کند. بالاجبار سی چهل متر جلوتر در گوشه جاده ایستادم. از ماشین پیاده شدم و به سمت پلیس آمدم. سلانه سلانه حرکت می کردم و تا رسیدن پلیس داشتم در ذهنم سوالات احتمالی پلیس را مرور می کردم. وقتی به پلیس رسیدم، افسر پلیس گفت: "گواهینامه، کارت ماشین." از توی کیف مدارکم، گواهی نامه و کارت ماشین را به پلیس دادم. پلیس در حالیکه دسته جریمه را داشت آماده می کرد پرسید: «زنجیر چرخ داری؟» گفتم: «زنجیر چرخ برای چی جناب سروان؟ الان که هوا گرم و آفتابی است». پلیس گفت: «مگه شما اخبار گوش نمیدی؟» گفتم: «چطور مگه جناب سروان؟» افسر پلیس گفت: «اگر اخبار گوش داده باشی، می دانی که از اول دی ماه رانندگان خودرو موظفند که زنجیر چرخ همراه داشته باشند. امروز هم که چهارم دی ماه است.» گفتم: «حق با شماست جناب سروان. من هم رنجیر چرخ دارم. نه اینکه نداشته باشم ولی واقعیتش اینه که الان همراهم نیست. توی منزله." پلیس گفت: «اگه ده بیست کیلومتر جلوتر هوا برفی بشه چی؟ می خوای برگردی خانه زنجیر چرخ بیاری؟» بازم گفتم: «حق با شماست جناب سروان، فراموش کردم. قول می دم به محض اینکه رسیدم منزل حتماً زنجیر چرخ را بذارم توی ماشین.»پلیس هم گفت: «خوب حالا جریمه می شی تا دیگه فراموش نکنی.»
قبل از اینکه من حرفی بزنم پلیس ادامه داد: «حالا چرا اینقدر تند می رفتی؟ مگه تابلوهای کنار جاده را نگاه نمی کنی؟ همانطور که این تابلو را می بینی سرعت مجاز در این گردنه و سربالایی حداکثر هشتاد کیلومتراست ولی شما با سرعت صد و ده تا داشتی حرکت می کردی و خطای سوم اینکه در حین رانندگی با موبایل هم حرف میزدی. حالا به خاطر این سه تخلف جریمه می شوی تا دیگه یادت نرده که هم زنجیر چرخ داشته باشی، هم با سرعت مجاز رانندگی کنی، مهم تر اینکه به هیچ وجه حین رانندگی با تلفن همراه صحبت نکنی. البته همه اینها بخاطر حفظ جان خودتان است. می دانی که؟" با وجود اینکه یک عمر به گوش ما خوانده بودند که دروغ گویی کار بدی است ولی یک لحظه جمله ای بر زبانم جاری شد که بعدها فهمیدم مصداق کامل جمله خالد حسینی نویسنده معروف افغان است: «ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.»شاید این همه درسی بود که از این دروغ فی البداهه و ناخواسته گرفتم.
جریان از این قرار بود که در حالیکه پلیس داشت از جیبش خودکار را بیرون می آورد تا جریمه سه گانه مرا بنویسد و نقره داغم بکند، بلافاصله دروغ عجیب و غریبی بر زبانم جاری شد. پلیس از من پرسیده بود که چرا اینقدر تند و باعجله حرکت می کردم. و من هم به جای این که راست و حسینی و صادقانه بگویم که کلاسم دیر شده و دانشجوها منتظرند، ناگهان گفتم: «جناب سروان، حقیقت اینه که توی یکی از روستاهای اطراف، مجلس ختم دعوت شدیم و ساعت سه بعدازظهر، مجلس ختم می شود. بنابراین مجبور بودم با سرعت بالا حرکت کنم که حداقل به ده پانزده دقیقه آخر مراسم ختم برسم.» پلیس ازمن پرسید: «این روستایی که می گویی، چقدر با اینجا فاصله دارد؟» گفتم:" حدوداً پنجاه شصت کیلومتر. روستای جلایر که بعد از پلیس راه توره ست و نرسیده به گردنه زالیان و چالان چولان به سمت بروجرد.» افسر پلیس که ظاهراً حرفهای من را پذیرفته بود در حالیکه مدارک توی دستش بود، به سمت خودروی پلیس پارک شده در کنار جاده رفت و بعد از نیم دقیقه برگشت و در حالیکه مدارکم را به من تحویل داد گفت: «پس لطف کن این همکارهای من را هم با خودت تا پلیس راه توره ببر. این بار هم جریمه ات نمی کنم».
حرفی زده بودم که برایم دردسر شده بود. چاره ای جز پذیرش پیشنهاد پلیس نداشتم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. بالاجبار در حالیکه صد تا فحش به خودم می دادم مجبور شدم سه افسر راهنمایی و رانندگی را سوار ماشینم کنم و ناخواسته از یک استاد دانشگاه تبدیل شدم به راننده شخصی این آقایان.
از طرفی آقای اکبری، مسئول آموزش دانشگاه هم پشت سر هم و راه و بیراه، بهم زنگ می زد و می خواست بداند که بالاخره کجایم و خلاصه اینکه آیا کلاسم تشکیل می شود یا نه. چون همین چند دقیقه پیش که آقای اکبری بهم زنگ زده بود- همان تلفنی که منجر به توقف ماشینم توسط پلیس شده بود و داشتم به خاطرش جریمه می شدم- بهش گفته بودم که نزدیک دانشگاهم و تا چند دقیقه دیگه توی دانشگاهم و ازش خواسته بودم که بچه ها را نگه دارد. چون معمولاً دانشجوها بیشتر از یک ربع بیست دقیقه منتظر استاد نمی مانند و اگر استاد توی یک ربع بیست دقیقه خودش را به کلاس نرساند دانشجوها، خدا خواسته کلاس را تعطیل می کنند و هیچ چیز هم لذت بخش تر از این نیست. حتی اگر توی سوز سرما یا گرمای سوزان خودشان را به کلاس رسانده باشند. اصلاً یکی از کیف ها و لذت های دانشجویی همین تعطیلات غیر مترقبه و ناخواسته است. بویژه اینکه این تعطیلی از طرف استاد باشد که بعداً دانشجوها طلبکار هم می شوند.
حالا این سه تا افسر پلیس سوار ماشین شده بودند. یکی شون جلو نشسته بود دوتاشون هم عقب. هر سه تا، کلاه هایشان را هم درآورده بودند. یکی شون گذاشته بود روی داشبورد جلو، دوتاشون هم توی تاقچه پشت ماشین. ماشین من هم پژوی 206 سفید رنگ بود و با توجه به اینکه آن سه تا، لباس افسری به تن داشتند و من لباس شخصی، برای هر ناظر خارجی کاملاً این موضوع به ذهن متبادر می شد که احتمالاً این ماشین گشت نامحسوس پلیس است و من هم راننده شخصی اشان هستم.
از آنجا تا پلیس راه توره حدوداً پنجاه کیلومتر راه بود و با توجه به حضور پلیس آن هم سه تا، نه یکی، آن هم درست توی ماشین و کنار دستم و نه توی جاده، مجبور بودم با رعایت کامل مقررات و سرعت مطمئنه حرکت کنم. پلیس ها یواش یواش سر صحبت را با من باز کرده بودند و از حرف هایشان فهمیدم که قصد دارند به خرم آباد بروند و تصمیم داشتند این مسیر را تکه تکه با ماشین های تو راهی و احتمالاً راننده های متخلف مثل من بروند. این طوری هم پولی بابت کرایه نداده بودند، هم درسی به راننده های متخلف می دادند.توی دلم خدا را شکر می کردم که نگفته ام می خواهم به بروجرد یا خرم آباد بروم والا مجبور بودم تا آنجا برسانمشان. گرم صحبت با افسرها بودیم که اکبری باز هم زنگ زد. بلافاصله تلفن را قطع کردم. برای دفعه دوم و سوم باز هم اکبری زنگ زد. پلیس ها که متوجه شدند من تلفن را قطع می کنم از من خواستند که تلفن را جواب بدهم. من هم سرم را بالا گرفتم و با اعتماد به نفس کاذبی گفتم: "جناب سروان، هرگز. اصولاً هنگام رانندگی نباید با تلفن همراه صحبت کرد. بخصوص اگر سه تا افسر راهنمایی هم سبیل تا سبیل کنارت نشسته باشند." افسرها هم در حالی که می خندیدند گفتند: «ایرادی نداره، حالا ایندفعه را جواب بده ما خودمون بهت اجازه می دهیم. قول می دهیم که جریمه ات هم نمی کنیم.» من که خودم می دانستم موضوع از چه قرار است و اگر با اکبری صحبت کنم خواه ناخواه این ها هم از جریان خبردار می شوند، آن وقت موضوع از این هم که هست خرابتر می شود. این بود که عطایش را به لقایش بخشیدم. یکی از افسرها گفت: «آقا با این سرعتی که شما حرکت می کنی احتمالاً به مجلس ختم هم نمیرسی، ایرادی ندارد، می توانی با سرعت بیشتری حرکت کنی.» شاید هم حساب کار خودشان را می کردند. توی آن فصل سال، ساعت پنج غروب هوا تاریک می شد و آنها می خواستند زودتر به مقصد برسند ولی من درس خودم را گرفته بودم و نمی خواستم کار از این افتضاح تر بشود.
حدوداً ساعت سه بعدازظهر بود که به پلیس راه توره رسیدیم. افسرها پیاده شدند و ضمن تشکر از من خداحافظی کردند و آخرین نصایح رانندگی را به من کردند. چند متر جلوتر که از تیر رس نگاه افسر ها دور شده بودم، از ماشین پیاده شدم و به اکبری زنگ زدم. گفت: «تا همین چند دقیقه پیش دانشجوها را نگه داشته بودم ولی چون خبری از شما نشد، از طرفی شما هم جواب تلفن من را نمی دادید، مجبور شدم کلاس را تعطیل کنم.» خیلی سر بسته جریان را به اکبری گفتم و ازاو خواستم که کلاس بعدی را هم تعطیل کند چون هرطوری حساب می کردم به کلاس دوم هم نمی رسیدم.
تنها قوم و خویشی که ما توی روستای جلایر داشتیم، خانواده دایی حسین بود. البته دایی حسین پسر دایی مادرم بود. ولی ما و همه اقوام از قدیم الایام به کل این خانواده می گفتیم دایی حسین. گرچه خود دایی حسین حداقل بیست سال پیش عمرش را داده بود به شما ولی چون این خانواده از قدیم سفره دار و میهمان نواز بودند همه اقوام می گفتند داریم میرویم خانه دایی حسین. به هر صورت پیش خودم فکر کردم حالا که هر دو کلاس بعدازظهر را از دست داده ام، از طرفی به افسرها هم گفته ام دارم به روستای جلایر می روم، حالا که تا نزدیکی روستا آمده ام، بهتر است یک سر هم به جلایر و خانه دایی حسین بروم تا هم یک صله ارحام کرده باشم، هم بخشی از این دروغ کذایی را جبران کرده باشم.
از پلیس راه توره تا روستای جلایر حدوداً پانزده کیلومتر فاصله بود. وقتی رسیدم به خانه دایی حسین حدوداً ساعت سه و بیست دقیقه بود. درب خانه اشان مثل همیشه چهار طاق باز بود. این رسمشان بود از قدیم. فقط شب ها آن هم از ده دوازده به بعد، دروازه خانه را می بستند و از داخل قفل می کردند. خانه که می گویم از این آپارتمان های هفتاد هشتاد متری شهری یا خانه های صد متری دویست متری نه ها. دو سه هزار متر. اصلاً من می گویم خانه، شما تصور کنید یک قلعه.دو سه هزار متر خانه که سه طرفش ساختمان قدیمی خشت و گلی و تیر چوبی بود. طبقه همکف کلاً طویله حیوانات، آغل گوسفندان، انبار کاه و یونجه و مطبخ یا نان پز خانه و پارکینگ ماشین. و طبقه بالا یک دست اتاق توی اتاق. شاید بیش از ده دوازده تا اتاق داشتند. البته چند سالی بود که سمت راست عمارت بلافاصله بعد از دروازه ورودی تخریب کرده، کوبیده بودند و به سبک جدید شهری و با معماری امروزی از نو ساخته بودند.
از پنجاه شصت سال پیش دو برادر و یک خواهر یعنی بچه های دایی حمزه با دو خواهر و یک برادر یعنی بچه های حاج سرهنگ ازدواج کرده بودند و ماحصل این سه خانواده، سیزده فرزند بود که بعضی از این پسرعمو دختر عمو ها یا پسر خاله دختر خاله ها نیز با هم ازدواج کرده بودند که این یعنی چهار نسل شامل پدر مادر بزرگ ها، پدر مادر های فعلی،فرزندان آنها و فرزندان فرزندان آنها هم زمان با هم در چنین خانه ی بزرگی زندگی می کردند. نمونه کاملی از یک زندگی کاملا سنتی و قبیله ای با کلی خدم حشم و کارگر و کشاورز. همیشه هم ده بیست تا میهمان سر سفره شان بود. از آشنا و غریبه گرفته تا رهگذر ابن سبیل. ولی باگذشت زمان که بزرگ تر ها یکی یکی فوت کردند و بچه ها نیز ازدواج کردند و خانه پدری یا همان خانه ی دایی حسین را ترک کردند، این عمارت بزرگ ماند و ده دوازده نفر که به شیوه قدیم هم چنان سر یک سفره با خرج مشترک با هم زندگی می کردند.با این تفاوت که دیگر از آن رفت و آمد ها و شور و شوق قدیم خبری نبود و آن اتاق های کاه گلی دود زده که روزگاری ظرفیت پذیرش حداقل صد و پنجاه نفر را داشت، حالا یکی یکی خالی شده بودند تا فقط یادگاری مانده باشد از آن همه شور زندگی و جنب و جوش حیات. بالاجبار الان که جمعیتشان کمتر شده بود و گرم کردن آن همه اتاق قدیمی برایشان مشکل شده بود، بیشتر ایام سال را در همین ساختمان جدید زندگی می کردن. فقط در مناسبت های خاصی مثل روزهای عید، ایام عزای امام حسین در تاسوعا و عاشورا و یا عزا و عروسی بود که مثل روزهای قدیم این اتاق های تو در تو پر از میهمان هایی می شد که از دور و نزدیک به خانه دایی حسین می رفتند.
یا الله یا الله گویان و با صدای بلند اعلام حضور کردم و مسیر پله ها را به سمت طبقه بالا در پیش گرفتم. پشت در ورودی که رسیدم مجدداً یا الله گفتم، چند ضربه به در زدم و با شنیدن «بفرمائید» از داخل منزل، در را باز کردم. مردها همه توی پذیرایی خوابیده بودند. با دیدن من یکی یکی از خواب بیدار شدند و ضمن سلام علیک و دیده بوسی، دور من حلقه زدند. مطمئن بودم که از دیدن من توی آن ساعت روز و آن فصل سال کاملاً شوکه شده اند. چون تا قبل از آمدن موبایل و تلفن چنین دید و بازدیدهای سرزده ای کاملاً رایج بود. ولی الان که توی هر خانه ای تلفن و موبایل هست معمولاً سرزده به دیدن کسی نمی روند مگر اینکه حادثه غیر مترقبه ای مثل خبر مرگ و تصادف و از این چیزها در کار باشد.
هنوز چند دقیقه ای از حضورم نگذشته بود که زن ها و دختر ها هم یکی یکی از توی اتاق خواب ها سر و کله شان پیدا شد معلوم بود که آنها هم شوکه شده بودند و حضور ناگهانی من خواب آنها را هم خراب کرده بود. بعد از اینکه برایم چای آوردند، دایی علی پرسید: «خوب حال آقا جان چطوره؟" گفتم: "خدا را شکر. خوبند. به دعا گویی شما مشغولند» خسرو پرسید: "راستی شنیدم خاله خدیجه مدتی بیمارستانه، حالشان چطوره؟ مرخص نشده اند؟" گفتم: «چرا، چند روز پیش مرخص شده اند. بهترن. الان توی منزل دارند استراحت می کنن». مش محمد و طاهره هم در حالیکه زیر چشمی سرتا پای من را ورانداز می کردند و متوجه ظاهر و روحیات من بودند، گفتند: «فامیل ها چطورند؟ حال همه اشان خوب است؟»
 این سوالات پی در پی و نگاه های مشکوک همه نشان از یک چیز داشت. نگرانی. همه نگران یک چیز بودند. وقتی با ورانداز کردن ریخت و لباسم، دیده بودند که پیراهن مشکی به تن ندارم، از طرفی آرامش ظاهری من احتمالاً خبر عزا و شیون و مرگ و میر را منتفی می کرد. هم چنان این سوال برایشان باقی بود که احتمالاً من حامل چه خبر مهمی باید باشم که این طور سرزده و بدون اطلاع قبلی به دیدنشان رفته ام.
ده پانزده دقیقه ای از حضورم می گذشت و وقتی با پرس و جوهای مستمر و احوالپرسی های ظاهری نتوانسته بودند خبر خاصی را از من بدست بیاورند، بالاخره دایی علی به حرف آمد که: "خیره انشاء الله. خوش خبر باشی. سابقه نداشته این موقع سال سرزده بیایی روستا."
بالاخره تصمیم گرفتم به این دلشوره ها پایان بدهم. راست و حسینی جریان را از سیر تا پیاز برایشان تعریف کردم آنها هم تأیید کردند که راستگویی بهترین کار است. در حالی که همه می خندیدند، خوشحال بودند که این تصمیم اشتباه موجب شده بود که من سرزده به دیدن آنها بروم و تنوعی در زندگی ساکت، تکراری و بی فراز و فرودشان ایجاد کنم.
یکی دو ساعتی را توی روستا ماندم و از هر دری صحبت کردیم. بالاخره خداحافظی کردم و راهی شهر شدم. وقتی به ورودی شهر رسیدم، با مشخص شدن همان گردنه، ماشین پلیس مجدداً توجهم را جلب کرد. چراغ های چشمک زن ماشین پلیس در آن سوی جاده با نور خیره کننده قرمز و آبی در تاریکی شب مثل پتک توی سرم می کوبید تا این جمله پدرم را برای همیشه توی ذهنم تداعی کند که «پسر جان یادت باشد، بار کج هیچوقت به مقصد نمی رسد. یادت باشد، دروغ گوها به بهشت نمی روند. اگر پند خردمندان به شیرینی نیاموزی جهان آن پند با تلخی بیاموزد تو را روزی."

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     
کلیه حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری استان مرکزی می باشد. | نقشه سايت